پایگاه اینترنتی عباس داورمنش- گفتگو با روانشناس
کودک و مرگ عزیز

حذف تصاویر و رنگ‌ها | تاریخ ارسال: ۱۳۹۲/۵/۳ | 

 کودک و مرگ عزیز

AWT IMAGE

مراجعه سوم من درعصر آن روز یک خانم وآقای جوان با یک دختر کوچولوی خوشگل بودند . ظاهرا آن خانم و آقا زن وشوهر و آن دختر کوچولوی خوشگل ، ثمره عشق و فرزند آن زوج جون بودند . درابتدا خانم جوان با حالت محزون به تنهایی وارد اطاق من شد . البسه اش بطور کامل از بالا تا پایین مشکی بود ، حتی انگار تعمدا رژ لب تیره نیز مصرف کرده بود که همه اینها گویای سوگواربودن آن خانم می توانست باشد . بعد از سلام و تعارفات معمول علت مراجعه اش را جویا شدم .
 - مادرم . مادرم دیروز بعد از حدود یک ماه که دربیمارستان بستری بودند از دنیا رفتند . بغض کرد و قطرات اشک از چشمانش روی صورتش دوید .
 - متاسفم . تسلیت عرض می کنم . باید خیلی متاثر و سوگوار باشید . درحالیکه سعی میکرد اشکش را پاک کند و نیز مانع از ادامه سرازیرشدن اشک شود .
 - آره واقعا داغ بزرگی بود ، نه فقط برای من و خواهر و برادر و شوهرم سعید و مجموع خانواده بلکه برای دختر کوچکمان سالومه .
 - همان دختر کوچولویی که الان بیرون نشسته ؟
 - بله ، گفتم تنها بیام و مشکل رو بگم ، بعد دیگه تابع نظرشما باشیم . مشکل اینجاست که انس و علاقه بسیار زیادی بین سالومه و مادرم بود . حالا موندیم که چطوری بهش موضوع را بگیم . میدونیم خیلی ناراحت میشه و به روحیه اش لطمه وارد میشه . اما خب شما بگید . چه کار کنیم ؟ بهش دروغ بگیم ؟ نمیشه که ، همین الانش حس می کنم فهمیده ، دائم سوال میکنه و ما به دروغ میگیم بیمارستان استراحت میکنه .
 - یعنی شما فکر می کنید باورمیکنه . فکر میکنم واقعا دارید به شعوراو توهین می کنید .
 - ما هم همین طورفکر می کنیم . ما آمدیم تا شما بگویید چه کنیم ؟ اصلا چطور است شما به لحنی روانشناسانه موضوع را به او بفهمانید که با آسیب کمتر همراه باشد.
 - البته اگر شما بخواین چشم اما اگر نظرمنو بخواین من پیشنهاد دیگه ای دارم . اصلا اجازه میدن اول سالومه رو ببینم ؟
 - البته ، برای همین اومدیم پیشتون . رفت و سالومه رنگ پریده را به اطاق من آورد . آقا سعید بابای سالومه هم کنجکاوانه همراه آنها وارد شد . سلامی و خوش وبشی وتعارف نشستنی .
 - خب دخترم خوش اومدی.
 - مرسی
 - سالومه خانم ، سرحال بنظرنمیای ، چیزی شده ؟
 - نه
 - چیزی نشده ؟
 - نه . نه . نه .
 - ولی بنظر میاد ناراحتی عزیزم .
 - کمی به من خیره شد . بعد رو به مادرش با ناراحتی گفت : بریم مامان ، بریم .
 - میریم عزیزم ، جواب آقا رو بده . دوباره نگاهش را به من دوخت . از کشو میزم از جعبه شیرینی یک قطعه کیک شوکولاتی درآوردم و روی یک بشقاب بطرفش گرفتم . کم کم جلو آمده اما قبل از گرفتن انگار یهو دوباره علت ناراحتی اش یادش آمد .
 - مامان بزرگ . من مامان بزرگو می خوام . مثل اینکه مرده . آره ؟ مرده ؟ .
 - پدرومادرش بهت زده شاهد ماجرا بودند .
 - تو چی فکر میکنی عزیزم ؟ مرده ؟
 - آره . من گمون کنم مرده اما اینا نمیخوان به من بگن که من ناراحت نشم .
 - خب آره . میخوان که تو رو ناراحت نکنن . درحالی که با تردید شیرینی شکلاتی تعارفی مرا برمی داشت گفت :
 - عمو ، حالا راسی راسی مرده ؟
 - آره عزیزم مریض بود ، فوت کرد .
 - عمو، فوت کرده یعنی چی ؟
 - یعنی مرده .
 - خب مرده یعنی چی ؟
 - یعنی رفته پیش خدا . تو که دوستش داری باید براش دعا بخونی تا پیش خدا راحت باشه .
 - من همیشه براش دعا میخونم . اما چطوری دعا بخونم ؟
 - دعا کن و از خدا بخواه مادربزرگ مهربون پیش اون باشه و بهش خوش بگذره .
 - اگه دعا بخونم خوبه ؟
 - آره عزیزم . اون از پیش خدا تو رو که براش دعا میکنی می بینه و خوشحال میشه .
 - باشه من براش دعا میخونم . آخه خیلی دوستش دارم . دعا میکنم خدا او پیش خودش نگه داره تا خوب بشه . هر وقت دلم براش تنگ شد دعاش می کنم تا منو ببینه و خوشش بیاد . آخه اونم منو خیلی دوست داشت . بعد دست های کوچکش را به سمت آسمان گرفت و با سوزدل گفت :
 - ای خدای مهربون . مواظب مامان بزرگ خوب من باش که اونج بهش خوش بگذره . بذار تا هر وقت که دلش می خواد اونجا بمونه . هنوز فرزانه و سعید از نگرانی و حزن خود خارج نشده بودند .
 - سالومه جون ، مثل اینکه خیلی دوستش داشتی .
 - با تلخی گفت : آره ، عاشقشم ، حیونکی مریض شده بود . حالا پیش خدا خوب میشه . و تازه شروع به خوردن قطعه شیرینی ای کرد که من به او داده بودم .
 - فرصت کردم مشخصات خانواده را از روی پرونده مطالعه کنم . سالومه پنج سال و چهارماهه تنها فرزند یک زوج خوشبخت بود .مادرش فرزانه دبیرریاضی با تحصیلات لیسانس و سی ساله و شاغل دردبیرستان های تهران و سعید مهندس برق با تحصیلات درحد فوق لیسانس ، سی و سه ساله ، شاغل دروزارت نیرو و مدیر یک شرکت مهندسی خصوصی . شش سال از زندگی زناشویی آنان می گذشت و ظاهرا هم در زندگی و هم در فعالیت اجتماعی و شغلی زوج موفقی به حساب می آمدند .
 - خیلی جدی رو به فرزانه گفتم : تسلیت عرض می کنم . خدا صبرتون بده ، چطور شد فوت کردند ؟
 - فرزانه با چهره ای نالان و درعین حال متعجب گفت : مدتی بود از بیماری رنج می بردند . سرطان سینه ایشون رو از پا درآورد .
 - پس سابقه طولانی داشت ؟
 - بله . ده سالی بود که باون سرمی کردند . قبلا دوبار معالجه شدن ، بطوریکه تقریبا خیال همه ما راحت شده بود ، اما این دفعه خیلی سریع پیشرفت کرد و این بار مادر را از پا درآورد .
 - عبارت آخر با بغض شدید و گریه فرزانه و به تبع او سالومه همراه شد . فرزانه سرش را روی شانه سعید گذاشته بود و از طرفی سالومه را که به آغوش او پناه برده بود حفظ می کرد و سعید خیلی متاثر سعی داشت هر دو را درآغوش داشته باشد آنان را نوازش کند .
 - درهمان حال سعید پرسید : براش بد نیست که فهمیده ؟
 - به هیچ وجه ، باید می فهمید . ضمن آن که خودش می دانست . البته درحد حدس و گمان .
 - ثانیه هایی زمان دادم تا همنوایی کنند . بعد : خدا بیامرزتشون . یادشون همیشه به خیر . فرزانه کم کم آرام شد و سالومه به تبع مادر درحالتی محزون کم کم آرام شد .
 - ولخرجی کردم و جعبه حاوی شیرینی های شکلاتی را از کشوی میزم درآوردم و به تعارف جلوی آنها گرفتم .
 - حزن زیاد قند خون را پایین می اندازه . لطفا بردارید .فرزانه درحالی که انگار بارسنگینی از روی دوشش برداشته باشند آرام و سبکبال بنظر می رسید . ظاهرا خیالش از چگونگی اعلان این مسئله به سالومه راحت شده بود . درمورد شغل و زندگی شان چند سوال پراکنده کردم و به این وسیله ذهنیت آنها را تا حدی از موضوع اصلی منحرف کردم . درمورد سالومه هم به همین نحو از مدرسه اش و برنامه هاش سوال کردم و او ضمن خوردن شیرینی با رغبت و آب و تاب تمام برایم حرف زد و جواب مرا داد و جلسه مشاوره را همانجا خاتمه شده اعلام کردم و فقط خواستم سعید یا فرزانه سری به من بزنند تا علاوه بر آنکه از وضعیت سالومه مطلع می شوم ، توصیه های لازم نسبت به سالومه در غیاب خودش را به خانواده ارائه نمایم .
 - فردا دیگه با سالومه جون کاری ندارین ؟
 - فعلا . نه . دلم نمی خواد وقت بازی و درسهاش گرفته شه . بعدا هر وقت خودش درخواست کرد یا دلش برام تنگ شد اونو بیارین پیش من . خداحافظ .
 - فردای آن روز طبق قرار فرزانه خانم آمد .
 - سعید فکر کرد من بیام بهتره ، سالومه روبرده پارک .
 - حال شما چطوره ؟ سالومه چه وضعی داره ؟
 - خوبیم ، راستش منو راحت کردین و از این بابت خیلی ازتون ممنونم . مرحوم مامانم پریروز صبح فوت شدند و من ضمن تمامی بحران ها و تلخکامی هایی که باید متحمل می شدم این نگرانی را هم داشتم که با توجه به شدت علاقه بین مادرم و سالومه حالا این مسئله رو چطوری حالیش کنم که آسیب نبینه . آیا واقعیت رو بهش بگیم ؟ به دروغ بگیم رفته مسافرت ؟ اصلا چطوری عنوان کنیم ؟ توی مراسم مختلفی که برگزار میشه اونو شرکت بدیم یا نه ؟ می ترسیدم یا می ترسیم آسیب روحی ببینه . الان هم اون خیلی متاثره و مدام می پرسه مامان بزرگ کی میاد ؟ فکر می کنید این وضع تا کی ادامه داره و ما باید چه کار کنیم ؟
 - برای پاسخ به همین سوالات تو بود که خواستم امروز بیایی . سوالاتت را یادداشت کردم و الان یک به یک به اونها جواب میدم و دلم میخواد دقیقا به اونا توجه کنی . بخاطر داشته باش زندگی همه ما انسانها هموازه پراز نشاط و شادی نمیتونه باشه . به هرحال رنج ، مصیبت ، از دست دادن ، محرومیت به شکل ها و اندازه های مختلف در زندگی ما پیش میاد . کودک بد نیست از همان ابتدا کم و بیش با همه نوع مسئله ای تدریجا و برحسب موضوع روبرو شود ، و تدریجا نیز با آن کنار بیاید . این که ما از دست دادن وفقدان یک عزیز یا هر رنجش یا محرومیتی را بخواهیم از فرزندمان کتمان یا مخفی کنیم ، چرا وتا کی ؟ پرسیدی آیا بهش بگیم ؟ البته که باید بگیم . هر قدر دیرتر گفته شود دشواری بیشتر ایجاد میکند . بنظر می رسد مثلا در گفتن فوت مادرتان به سالومه هم تاخیر به خرج دادید . خدا را شکر بخیر گذشت . معلوم شد حقیقت را می دانسته . البته درقالب حدس و گمان و این براضطراب کودک اضافه می کند . البته چون سالومه از بیماری طولانی مدت مادربزرگش خبر داشت خود بخود انتظار این خبر غیرمنتظره هم نبود . نشانه های ناگهانی مانند بروز حادثه یا هر نوع از پاافتادگی و مرگ ناگهانی به هرحال برای کودک دشوار و ناگواراست . فوت پدریا مادر یا هردو ، خواهر ، برادر ، فامیل ، حتی حیوانات خانگی همچون سگ ، گربه ، ماهی اکواریوم ، خرگوش ، پرنده درقفس . مرگ ناگهانی همه این موارد می تواند ابهامات زیادی برای کودک ایجاد کند که درصورت عدم رعایت نکاتی ممکن است عامل توهم زایی ، دیدن کابوس ، بروز افسردگی و حتی ترس مزمن درکودک شود . زیرا کودک برخلاف بزرگسالان هیچ اطلاع دقیقی از سیکل حیات نداشته برایش رعب آور وابهام آمیز جلوه می کند . بخاطر داشته باشیم هوش کودک تا حدود ده تا دوازده سالگی درمرحله هوش عینی است و این خود پذیرش مرگ به مفهوم از دنیا رفتن را برای کودک با اندکی دشواری همراه می سازد . دراین گونه مواقع نیز حالت های پدر ومارد و اطرافیان هیچ گاه از دید تیزبین کودک پنهان نمی ماند . نوع واکنش سایرین ، بزرگترها ، خصوصا بزرگترهای نزدیک مثل مادریا پدر باشد . رودررویی کودک با پدیده مرگ و نیستی طیف وسیعی را شامل می شود که باید درمورد نحوه برخوردش با این پدیده درعین حال دقت شود . در وجه اول باید عرض کنم تحقیقات نشان داده عموما کودکان تا حدود سن هشت سالگی برای مردن و شخص مرده برگشت پذیری قایلند . یعنی نمی توانند قبول کنند که فرد مرده را دوباره هرگز نخواهند دید و به طورکلی از زندگی آنها حذف شده باشد . بخاطر داشته باشیم ذهن کودک زمینه افزایش شناخت خود از دنیای خارج را تدریجا از خود و با مرکزیت خود آغاز می کند . بنابراین چه خوب است حتی الامکان کودک خیلی زود با پدیده هر مرگ و موقعی که اتفاق افتاده آشنا شوند .با مشکلی محزون و تاثری سبک ، اما حتی الامکان با مراسم تدفین و درخاک کردن جسم مرده روبرو نشود.
 - زیرا براش سخت و هول انگیز جلوه می کند . باید تصوری فانتزی همانند رفتن پیش خدا را برایش جلوه گر کنیم . درآن صورت برایش راحت تر خواهد بود بپذیرد شخص مرده پیش خدا رفته و جایش خوب است .نه آن که حبسش را که تنها موجودیت مورد شناخت کودکاست در زیر خاک مدفون نموده و مدعی شویم روحش پیش خدا رفته .
 - بنابراین مرگ مادربزرگ عزیز و محبوب سالومه درصورتی برایش بحران زا خواهد بود که با مراسم تدفین روبرو شود .
 - که خوشبختانه سالومه در مراسم تشییع و دفن حضور نداشت .
 - عالی است . حالا سالومه خیلی ساده تر با پدیده مرگ آن هم برای مادر بزرگ عزیزش روبرو می شود .
 - پس خوب شد که به او نگفتیم او به مسافرت رفته .
 - دقیقا . دروغ گفتن کاردرستی نیست . زیرا دیر یا زود کودک از سایرین می شنود ، آن وقت بی اعتمادی نسبت به والدین در کودک شکل می گیرد .
 - اما اگه شما نبودین ما چطوری می توانستیم موضوع رو با حداقل تنش به او حالی کنیم ؟
 - باورکنید نیازی به من نبود . کافی است موضوع به زبانی ساده به کودک گفته شود و بعد به کودک امکان ابراز وبیان احساس بدهیم .
 - یعنی گریه کند و درموردش حرف بزند ؟
 - دقیقا . مکنونات احساسی اش را باید خالی وهر ( بازنگری ) کند و مورد حمایت شما باشد.
 - به این وضع عادت نمی کند و این حزن دراو مستدام نمی شود ؟
 - اینجا دیگر هنر شماست که برای ذهنیت عاطفی او جایگزینی ایجاد کنید . حتی یک عروسک ، خیلی زود مشکل فراموش می شود . ضمنا همانقدر که توصیه می کنیم کودک نباید شاهد مراسم تدفین و به خاک سپاری باشد ، توصیه می کنم درمراسم یادبودی که به مناسبت های ویژه همچون مراسم ختم ، مراسم شب هفت ، مراسم چهلم و امثالهم برپا می گردد شرکت داده شود . شرکت دادن او دراین مراسم موجب می شود تا با توجه به جو و مطالبی که مطرح می گردد تدریجا واقعیت موضوع را پذیرفته و باور کند .
 - یک ماه بعد فرزانه خانم و آقا سعید به اتفاق سالومه کوچولو سری به من زدند و همه چیز همان گونه بود که انتظار می رفت .


 چکیده مطلب 
 پدیده مردن و اینکه چگونه کودک را با این پدیده مواجه نماییم از جمله دغدغه های بزرگ والدین و اولیاء کودکان است . کودک خیلی زود به افراد نزدیک همچون پدر و مادر، پدربزرگ و مادربزرگ ، خواهر ، برادر ، عمه ، دایی ، یا حیوانات خانگی نظیر سگ ، گربه ، پرنده درقفس ، جوجه ، مرغ و خروس و حتی ماهی های اکواریوم مانوس شده عمیقا به آنها دل می بندد . وقتی به دلیلی آن شخص یا حیوان می میرد کودک گاه به شدت ناراحت شده والدین و اولیاء خود را نسبت به شیوه و یا میزان و شکل مطرح نمودن موضوع به کودک به شدت نگران می کند . با توجه به ویژگی خود محوری درابتدای کودکی و باوربه برگشت پذیر بودن فرد متوفی تا حدود سن هشت سالگی چنانچه نکاتی رعایت شود ، رودررویی کودک با پدیده مرگ شخص یا حیوان مرده مشکل چندانی ایجاد نمی کند . منوط به آن که مردن توسط بزرگترها انکار نشده یا تعبیر به سفررفتن نشود ، کودک شاهد مراسم تدفین و بخاک سپاری متوفی نباشد اما درسایر مراسم مراسم بزرگداشت شرکت داده شود ، همچنین مطلب به لحن و زبانی ساده به کودک منتقل گردد . و نهایت آنکه به کودک فرصت ابراز تاسف و بیان احساس داده شود . بخاطرداشته باشیم که میزان تداوم سوگ در کودک بستگی به میزان تداوم آن از سوی اطرافیان نزدیک خصوصا مادر دارد .
 چه باید بکنیم
چه نیاید بکنیم
واقعیت با زبانی ساده و با مختصری حزن توسط نزدیکترین فرد به کودک گفته شود
درمراسم بزرگداشت از متوفی کودک شرکت داده شود
کودک به بیان و ابراز احساس ترغیب و تشویق شود
ترغیب شود تا رو به آسمان با او حرف بزند و او را دعا کند
 جایگزین احساسی برایش ایجاد شود
  دراین زمینه از کتمان واقعیت و توسل به دروغ اجتناب شود
 از به تاخیر انداختن خبر واقعه و حاشا کردن واقعیت اجتناب شود
 حتی المقدور کودک شاهد تدفین و به خاک سپاری متوفی نباشد
 ممانعت از گریستن و ابراز و بیان احساس در کودک نکنیم
 بعدا بر سر قبر متوفی رفتن برای کودک بلامانع است و حکم بنای یادبود را می تواند داشته باشد

 

نشانی مطلب در وبگاه پایگاه اینترنتی عباس داورمنش:
http://davarmanesh.ir/find.php?item=1.52.15.fa
برگشت به اصل مطلب