[صفحه اصلی ]   [ English ]  
:: صفحه اصلي :: درباره پایگاه :: جستجو :: تماس با ما ::
بخش‌های اصلی
صفحه اصلی::
معرفی عباس داورمنش::
آثار و تالیفات::
برقراری ارتباط::
تسهیلات پایگاه::
کلینیک نیماه ::
پیوندها::
همکاران::
کنگره ها و همایش ها::
::
کلینیک نیماه

AWT IMAGE

..
جستجو در پایگاه

جستجوی پیشرفته
..
دریافت اطلاعات پایگاه
نشانی پست الکترونیک خود را برای دریافت اطلاعات و اخبار پایگاه، در کادر زیر وارد کنید.
..
آخرین مطالب بخش
:: فرزند نوجوان و تحصیل
:: مرکز مشاوره نیماه ده ساله شد
:: بیش فعالی در کودک
:: کودکان و ترس
:: مسئولیت پذیری
:: هدفمند شدن یارانه ها و مشکلات افراد با ناتوانی ذهنی
:: سارای لجباز
:: دردسر هوش پرهام
:: رنج بی پایان شهرام
:: نقش استثنائی بودن فرزند برارتباط های اجتماعی خانواده
:: راز پوریا
:: مقدمه‌ای بر اصول توان‌بخشی معلولان
:: دغدغه‌های مادرانه
:: معما
:: کودک و مرگ عزیز
:: اثرات معلولیت ذهنی فرزند بر خانواده (خلاصه یک تحقیق)
:: کودک و سوالات کودکانه اش
:: کودک و دروغ
:: نفرین شده
:: خسوف
..
آخرین مطالب سایر بخش‌ها
..
:: کودک و مرگ عزیز ::
 | تاریخ ارسال: ۱۳۹۲/۵/۳ | 

 کودک و مرگ عزیز

AWT IMAGE

مراجعه سوم من درعصر آن روز یک خانم وآقای جوان با یک دختر کوچولوی خوشگل بودند . ظاهرا آن خانم و آقا زن وشوهر و آن دختر کوچولوی خوشگل ، ثمره عشق و فرزند آن زوج جون بودند . درابتدا خانم جوان با حالت محزون به تنهایی وارد اطاق من شد . البسه اش بطور کامل از بالا تا پایین مشکی بود ، حتی انگار تعمدا رژ لب تیره نیز مصرف کرده بود که همه اینها گویای سوگواربودن آن خانم می توانست باشد . بعد از سلام و تعارفات معمول علت مراجعه اش را جویا شدم .
 - مادرم . مادرم دیروز بعد از حدود یک ماه که دربیمارستان بستری بودند از دنیا رفتند . بغض کرد و قطرات اشک از چشمانش روی صورتش دوید .
 - متاسفم . تسلیت عرض می کنم . باید خیلی متاثر و سوگوار باشید . درحالیکه سعی میکرد اشکش را پاک کند و نیز مانع از ادامه سرازیرشدن اشک شود .
 - آره واقعا داغ بزرگی بود ، نه فقط برای من و خواهر و برادر و شوهرم سعید و مجموع خانواده بلکه برای دختر کوچکمان سالومه .
 - همان دختر کوچولویی که الان بیرون نشسته ؟
 - بله ، گفتم تنها بیام و مشکل رو بگم ، بعد دیگه تابع نظرشما باشیم . مشکل اینجاست که انس و علاقه بسیار زیادی بین سالومه و مادرم بود . حالا موندیم که چطوری بهش موضوع را بگیم . میدونیم خیلی ناراحت میشه و به روحیه اش لطمه وارد میشه . اما خب شما بگید . چه کار کنیم ؟ بهش دروغ بگیم ؟ نمیشه که ، همین الانش حس می کنم فهمیده ، دائم سوال میکنه و ما به دروغ میگیم بیمارستان استراحت میکنه .
 - یعنی شما فکر می کنید باورمیکنه . فکر میکنم واقعا دارید به شعوراو توهین می کنید .
 - ما هم همین طورفکر می کنیم . ما آمدیم تا شما بگویید چه کنیم ؟ اصلا چطور است شما به لحنی روانشناسانه موضوع را به او بفهمانید که با آسیب کمتر همراه باشد.
 - البته اگر شما بخواین چشم اما اگر نظرمنو بخواین من پیشنهاد دیگه ای دارم . اصلا اجازه میدن اول سالومه رو ببینم ؟
 - البته ، برای همین اومدیم پیشتون . رفت و سالومه رنگ پریده را به اطاق من آورد . آقا سعید بابای سالومه هم کنجکاوانه همراه آنها وارد شد . سلامی و خوش وبشی وتعارف نشستنی .
 - خب دخترم خوش اومدی.
 - مرسی
 - سالومه خانم ، سرحال بنظرنمیای ، چیزی شده ؟
 - نه
 - چیزی نشده ؟
 - نه . نه . نه .
 - ولی بنظر میاد ناراحتی عزیزم .
 - کمی به من خیره شد . بعد رو به مادرش با ناراحتی گفت : بریم مامان ، بریم .
 - میریم عزیزم ، جواب آقا رو بده . دوباره نگاهش را به من دوخت . از کشو میزم از جعبه شیرینی یک قطعه کیک شوکولاتی درآوردم و روی یک بشقاب بطرفش گرفتم . کم کم جلو آمده اما قبل از گرفتن انگار یهو دوباره علت ناراحتی اش یادش آمد .
 - مامان بزرگ . من مامان بزرگو می خوام . مثل اینکه مرده . آره ؟ مرده ؟ .
 - پدرومادرش بهت زده شاهد ماجرا بودند .
 - تو چی فکر میکنی عزیزم ؟ مرده ؟
 - آره . من گمون کنم مرده اما اینا نمیخوان به من بگن که من ناراحت نشم .
 - خب آره . میخوان که تو رو ناراحت نکنن . درحالی که با تردید شیرینی شکلاتی تعارفی مرا برمی داشت گفت :
 - عمو ، حالا راسی راسی مرده ؟
 - آره عزیزم مریض بود ، فوت کرد .
 - عمو، فوت کرده یعنی چی ؟
 - یعنی مرده .
 - خب مرده یعنی چی ؟
 - یعنی رفته پیش خدا . تو که دوستش داری باید براش دعا بخونی تا پیش خدا راحت باشه .
 - من همیشه براش دعا میخونم . اما چطوری دعا بخونم ؟
 - دعا کن و از خدا بخواه مادربزرگ مهربون پیش اون باشه و بهش خوش بگذره .
 - اگه دعا بخونم خوبه ؟
 - آره عزیزم . اون از پیش خدا تو رو که براش دعا میکنی می بینه و خوشحال میشه .
 - باشه من براش دعا میخونم . آخه خیلی دوستش دارم . دعا میکنم خدا او پیش خودش نگه داره تا خوب بشه . هر وقت دلم براش تنگ شد دعاش می کنم تا منو ببینه و خوشش بیاد . آخه اونم منو خیلی دوست داشت . بعد دست های کوچکش را به سمت آسمان گرفت و با سوزدل گفت :
 - ای خدای مهربون . مواظب مامان بزرگ خوب من باش که اونج بهش خوش بگذره . بذار تا هر وقت که دلش می خواد اونجا بمونه . هنوز فرزانه و سعید از نگرانی و حزن خود خارج نشده بودند .
 - سالومه جون ، مثل اینکه خیلی دوستش داشتی .
 - با تلخی گفت : آره ، عاشقشم ، حیونکی مریض شده بود . حالا پیش خدا خوب میشه . و تازه شروع به خوردن قطعه شیرینی ای کرد که من به او داده بودم .
 - فرصت کردم مشخصات خانواده را از روی پرونده مطالعه کنم . سالومه پنج سال و چهارماهه تنها فرزند یک زوج خوشبخت بود .مادرش فرزانه دبیرریاضی با تحصیلات لیسانس و سی ساله و شاغل دردبیرستان های تهران و سعید مهندس برق با تحصیلات درحد فوق لیسانس ، سی و سه ساله ، شاغل دروزارت نیرو و مدیر یک شرکت مهندسی خصوصی . شش سال از زندگی زناشویی آنان می گذشت و ظاهرا هم در زندگی و هم در فعالیت اجتماعی و شغلی زوج موفقی به حساب می آمدند .
 - خیلی جدی رو به فرزانه گفتم : تسلیت عرض می کنم . خدا صبرتون بده ، چطور شد فوت کردند ؟
 - فرزانه با چهره ای نالان و درعین حال متعجب گفت : مدتی بود از بیماری رنج می بردند . سرطان سینه ایشون رو از پا درآورد .
 - پس سابقه طولانی داشت ؟
 - بله . ده سالی بود که باون سرمی کردند . قبلا دوبار معالجه شدن ، بطوریکه تقریبا خیال همه ما راحت شده بود ، اما این دفعه خیلی سریع پیشرفت کرد و این بار مادر را از پا درآورد .
 - عبارت آخر با بغض شدید و گریه فرزانه و به تبع او سالومه همراه شد . فرزانه سرش را روی شانه سعید گذاشته بود و از طرفی سالومه را که به آغوش او پناه برده بود حفظ می کرد و سعید خیلی متاثر سعی داشت هر دو را درآغوش داشته باشد آنان را نوازش کند .
 - درهمان حال سعید پرسید : براش بد نیست که فهمیده ؟
 - به هیچ وجه ، باید می فهمید . ضمن آن که خودش می دانست . البته درحد حدس و گمان .
 - ثانیه هایی زمان دادم تا همنوایی کنند . بعد : خدا بیامرزتشون . یادشون همیشه به خیر . فرزانه کم کم آرام شد و سالومه به تبع مادر درحالتی محزون کم کم آرام شد .
 - ولخرجی کردم و جعبه حاوی شیرینی های شکلاتی را از کشوی میزم درآوردم و به تعارف جلوی آنها گرفتم .
 - حزن زیاد قند خون را پایین می اندازه . لطفا بردارید .فرزانه درحالی که انگار بارسنگینی از روی دوشش برداشته باشند آرام و سبکبال بنظر می رسید . ظاهرا خیالش از چگونگی اعلان این مسئله به سالومه راحت شده بود . درمورد شغل و زندگی شان چند سوال پراکنده کردم و به این وسیله ذهنیت آنها را تا حدی از موضوع اصلی منحرف کردم . درمورد سالومه هم به همین نحو از مدرسه اش و برنامه هاش سوال کردم و او ضمن خوردن شیرینی با رغبت و آب و تاب تمام برایم حرف زد و جواب مرا داد و جلسه مشاوره را همانجا خاتمه شده اعلام کردم و فقط خواستم سعید یا فرزانه سری به من بزنند تا علاوه بر آنکه از وضعیت سالومه مطلع می شوم ، توصیه های لازم نسبت به سالومه در غیاب خودش را به خانواده ارائه نمایم .
 - فردا دیگه با سالومه جون کاری ندارین ؟
 - فعلا . نه . دلم نمی خواد وقت بازی و درسهاش گرفته شه . بعدا هر وقت خودش درخواست کرد یا دلش برام تنگ شد اونو بیارین پیش من . خداحافظ .
 - فردای آن روز طبق قرار فرزانه خانم آمد .
 - سعید فکر کرد من بیام بهتره ، سالومه روبرده پارک .
 - حال شما چطوره ؟ سالومه چه وضعی داره ؟
 - خوبیم ، راستش منو راحت کردین و از این بابت خیلی ازتون ممنونم . مرحوم مامانم پریروز صبح فوت شدند و من ضمن تمامی بحران ها و تلخکامی هایی که باید متحمل می شدم این نگرانی را هم داشتم که با توجه به شدت علاقه بین مادرم و سالومه حالا این مسئله رو چطوری حالیش کنم که آسیب نبینه . آیا واقعیت رو بهش بگیم ؟ به دروغ بگیم رفته مسافرت ؟ اصلا چطوری عنوان کنیم ؟ توی مراسم مختلفی که برگزار میشه اونو شرکت بدیم یا نه ؟ می ترسیدم یا می ترسیم آسیب روحی ببینه . الان هم اون خیلی متاثره و مدام می پرسه مامان بزرگ کی میاد ؟ فکر می کنید این وضع تا کی ادامه داره و ما باید چه کار کنیم ؟
 - برای پاسخ به همین سوالات تو بود که خواستم امروز بیایی . سوالاتت را یادداشت کردم و الان یک به یک به اونها جواب میدم و دلم میخواد دقیقا به اونا توجه کنی . بخاطر داشته باش زندگی همه ما انسانها هموازه پراز نشاط و شادی نمیتونه باشه . به هرحال رنج ، مصیبت ، از دست دادن ، محرومیت به شکل ها و اندازه های مختلف در زندگی ما پیش میاد . کودک بد نیست از همان ابتدا کم و بیش با همه نوع مسئله ای تدریجا و برحسب موضوع روبرو شود ، و تدریجا نیز با آن کنار بیاید . این که ما از دست دادن وفقدان یک عزیز یا هر رنجش یا محرومیتی را بخواهیم از فرزندمان کتمان یا مخفی کنیم ، چرا وتا کی ؟ پرسیدی آیا بهش بگیم ؟ البته که باید بگیم . هر قدر دیرتر گفته شود دشواری بیشتر ایجاد میکند . بنظر می رسد مثلا در گفتن فوت مادرتان به سالومه هم تاخیر به خرج دادید . خدا را شکر بخیر گذشت . معلوم شد حقیقت را می دانسته . البته درقالب حدس و گمان و این براضطراب کودک اضافه می کند . البته چون سالومه از بیماری طولانی مدت مادربزرگش خبر داشت خود بخود انتظار این خبر غیرمنتظره هم نبود . نشانه های ناگهانی مانند بروز حادثه یا هر نوع از پاافتادگی و مرگ ناگهانی به هرحال برای کودک دشوار و ناگواراست . فوت پدریا مادر یا هردو ، خواهر ، برادر ، فامیل ، حتی حیوانات خانگی همچون سگ ، گربه ، ماهی اکواریوم ، خرگوش ، پرنده درقفس . مرگ ناگهانی همه این موارد می تواند ابهامات زیادی برای کودک ایجاد کند که درصورت عدم رعایت نکاتی ممکن است عامل توهم زایی ، دیدن کابوس ، بروز افسردگی و حتی ترس مزمن درکودک شود . زیرا کودک برخلاف بزرگسالان هیچ اطلاع دقیقی از سیکل حیات نداشته برایش رعب آور وابهام آمیز جلوه می کند . بخاطر داشته باشیم هوش کودک تا حدود ده تا دوازده سالگی درمرحله هوش عینی است و این خود پذیرش مرگ به مفهوم از دنیا رفتن را برای کودک با اندکی دشواری همراه می سازد . دراین گونه مواقع نیز حالت های پدر ومارد و اطرافیان هیچ گاه از دید تیزبین کودک پنهان نمی ماند . نوع واکنش سایرین ، بزرگترها ، خصوصا بزرگترهای نزدیک مثل مادریا پدر باشد . رودررویی کودک با پدیده مرگ و نیستی طیف وسیعی را شامل می شود که باید درمورد نحوه برخوردش با این پدیده درعین حال دقت شود . در وجه اول باید عرض کنم تحقیقات نشان داده عموما کودکان تا حدود سن هشت سالگی برای مردن و شخص مرده برگشت پذیری قایلند . یعنی نمی توانند قبول کنند که فرد مرده را دوباره هرگز نخواهند دید و به طورکلی از زندگی آنها حذف شده باشد . بخاطر داشته باشیم ذهن کودک زمینه افزایش شناخت خود از دنیای خارج را تدریجا از خود و با مرکزیت خود آغاز می کند . بنابراین چه خوب است حتی الامکان کودک خیلی زود با پدیده هر مرگ و موقعی که اتفاق افتاده آشنا شوند .با مشکلی محزون و تاثری سبک ، اما حتی الامکان با مراسم تدفین و درخاک کردن جسم مرده روبرو نشود.
 - زیرا براش سخت و هول انگیز جلوه می کند . باید تصوری فانتزی همانند رفتن پیش خدا را برایش جلوه گر کنیم . درآن صورت برایش راحت تر خواهد بود بپذیرد شخص مرده پیش خدا رفته و جایش خوب است .نه آن که حبسش را که تنها موجودیت مورد شناخت کودکاست در زیر خاک مدفون نموده و مدعی شویم روحش پیش خدا رفته .
 - بنابراین مرگ مادربزرگ عزیز و محبوب سالومه درصورتی برایش بحران زا خواهد بود که با مراسم تدفین روبرو شود .
 - که خوشبختانه سالومه در مراسم تشییع و دفن حضور نداشت .
 - عالی است . حالا سالومه خیلی ساده تر با پدیده مرگ آن هم برای مادر بزرگ عزیزش روبرو می شود .
 - پس خوب شد که به او نگفتیم او به مسافرت رفته .
 - دقیقا . دروغ گفتن کاردرستی نیست . زیرا دیر یا زود کودک از سایرین می شنود ، آن وقت بی اعتمادی نسبت به والدین در کودک شکل می گیرد .
 - اما اگه شما نبودین ما چطوری می توانستیم موضوع رو با حداقل تنش به او حالی کنیم ؟
 - باورکنید نیازی به من نبود . کافی است موضوع به زبانی ساده به کودک گفته شود و بعد به کودک امکان ابراز وبیان احساس بدهیم .
 - یعنی گریه کند و درموردش حرف بزند ؟
 - دقیقا . مکنونات احساسی اش را باید خالی وهر ( بازنگری ) کند و مورد حمایت شما باشد.
 - به این وضع عادت نمی کند و این حزن دراو مستدام نمی شود ؟
 - اینجا دیگر هنر شماست که برای ذهنیت عاطفی او جایگزینی ایجاد کنید . حتی یک عروسک ، خیلی زود مشکل فراموش می شود . ضمنا همانقدر که توصیه می کنیم کودک نباید شاهد مراسم تدفین و به خاک سپاری باشد ، توصیه می کنم درمراسم یادبودی که به مناسبت های ویژه همچون مراسم ختم ، مراسم شب هفت ، مراسم چهلم و امثالهم برپا می گردد شرکت داده شود . شرکت دادن او دراین مراسم موجب می شود تا با توجه به جو و مطالبی که مطرح می گردد تدریجا واقعیت موضوع را پذیرفته و باور کند .
 - یک ماه بعد فرزانه خانم و آقا سعید به اتفاق سالومه کوچولو سری به من زدند و همه چیز همان گونه بود که انتظار می رفت .


 چکیده مطلب 
 پدیده مردن و اینکه چگونه کودک را با این پدیده مواجه نماییم از جمله دغدغه های بزرگ والدین و اولیاء کودکان است . کودک خیلی زود به افراد نزدیک همچون پدر و مادر، پدربزرگ و مادربزرگ ، خواهر ، برادر ، عمه ، دایی ، یا حیوانات خانگی نظیر سگ ، گربه ، پرنده درقفس ، جوجه ، مرغ و خروس و حتی ماهی های اکواریوم مانوس شده عمیقا به آنها دل می بندد . وقتی به دلیلی آن شخص یا حیوان می میرد کودک گاه به شدت ناراحت شده والدین و اولیاء خود را نسبت به شیوه و یا میزان و شکل مطرح نمودن موضوع به کودک به شدت نگران می کند . با توجه به ویژگی خود محوری درابتدای کودکی و باوربه برگشت پذیر بودن فرد متوفی تا حدود سن هشت سالگی چنانچه نکاتی رعایت شود ، رودررویی کودک با پدیده مرگ شخص یا حیوان مرده مشکل چندانی ایجاد نمی کند . منوط به آن که مردن توسط بزرگترها انکار نشده یا تعبیر به سفررفتن نشود ، کودک شاهد مراسم تدفین و بخاک سپاری متوفی نباشد اما درسایر مراسم مراسم بزرگداشت شرکت داده شود ، همچنین مطلب به لحن و زبانی ساده به کودک منتقل گردد . و نهایت آنکه به کودک فرصت ابراز تاسف و بیان احساس داده شود . بخاطرداشته باشیم که میزان تداوم سوگ در کودک بستگی به میزان تداوم آن از سوی اطرافیان نزدیک خصوصا مادر دارد .
 چه باید بکنیم
چه نیاید بکنیم
واقعیت با زبانی ساده و با مختصری حزن توسط نزدیکترین فرد به کودک گفته شود
درمراسم بزرگداشت از متوفی کودک شرکت داده شود
کودک به بیان و ابراز احساس ترغیب و تشویق شود
ترغیب شود تا رو به آسمان با او حرف بزند و او را دعا کند
 جایگزین احساسی برایش ایجاد شود
  دراین زمینه از کتمان واقعیت و توسل به دروغ اجتناب شود
 از به تاخیر انداختن خبر واقعه و حاشا کردن واقعیت اجتناب شود
 حتی المقدور کودک شاهد تدفین و به خاک سپاری متوفی نباشد
 ممانعت از گریستن و ابراز و بیان احساس در کودک نکنیم
 بعدا بر سر قبر متوفی رفتن برای کودک بلامانع است و حکم بنای یادبود را می تواند داشته باشد

 

  
تسهیلات مطلب
سایر مطالب این بخش سایر مطالب این بخش
نسخه قابل چاپ نسخه قابل چاپ
ارسال به دوستان ارسال به دوستان


کد امنیتی را در کادر بنویسید >
::
دفعات مشاهده: 3080 بار   |   دفعات چاپ: 898 بار   |   دفعات ارسال به دیگران: 104 بار   |   0 نظر
پایگاه اینترنتی عباس داورمنش Officail Website of A.Davarmanesh
Persian site map - English site map - Created in 0.051 seconds with 897 queries by yektaweb 3506